تبليغاتX
فرياد
فرياد
عشق هزار ساله
کیست که از دو چشم من در تو نگاه می کند
 اینه ی دل مرا همدم آه می کند
 شاهد سرمدی تویی وین دل سالخورد من
 عشق هزار ساله را بر تو گواه می کند
 ای مه و مهر روز و شب اینه دار حسن تو
 حسن ، جمال خویش را در تو نگاه می کند
 دل به امید مرهمی کز تو به خسته ای رسد
 ناله به کوه می برد شکوه به ماه می کند
 باد خوشی که می وزد از سر موج باده ات
 کوه گران غصه را چون پر کاه می کند
 آن که به رسم کجروان سر ز خط تو می کشد
 هر رقمی که می زند نامه سیاه می کند
 مایه ی عیش و خوش دلی در غم اوست سایه جان

   آن که غمش نمی خورد عمر تباه می کند

                                                                           هوشنگ ابتهاج 

2 نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط | 
خاموشانه
من در صدف تنها
 با دانه ای باران
 پیوسته می آمیختم پندار مروارید بودن را
غافل که خاموشانه می خشکد
در پشت دیوار دلم دریا

                        سیاوش کسرایی

2 نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط | 
میروم از یاد
چه آسان می روم از یاد
چه می پوسم در این اذهان
کج پندار
کژدم های جرّار و خیانتکار
و می ماسم
نهایت بر ردای بور و چرک آلوده وجدان سربردار
چه آسان می روم از یاد
مثال لاش منفور و جزام آلود
و همچون جیفه ای بی گور و بی تابوت
که حتی روبهان کور
از خائیدن چشمان مغمومم گریزانند
چه آسان می روم از یاد
مثال"دوستت دارم"
کم رنگ و بی آهنگ
به جرز آبریز گاهی تنگ
پس میخانه ای دلتنگ

                                                  شهرزاد مغروری
چه آسان می روم از یاد
و شرمم باد و شرمم باد

2 نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط | 
شکستن

سکوت سنگین است
 سکوت تاریکی
سکوت همهمه های تهی سرگردان
 سکوت فاصله هایی که فکر می کردم
 حضور گرم تو آن را تمام خواهد کرد
 نگاه مضطرب موش های دالان ها
به جوجه های عقاب
 پر نخواهد داد
 جذام ترس عصب های پلک هایم را جویده
 می بینی ؟
حصار را بشکن
ستاره ای آنجاست
ستاره ای تاریک
من از ستاره ی تاریک مرده می ایم
 من از هجوم آتش تردید می سوزم
تمام استخوان من از شعله های شک گدازان است
و آرزو دارم
یقین کنم کنون
 درون سینه ی تو در سیاه شب اینجا
جوانه روییده است
 جوانه ی خورشید
جوانه ی کیوان
بگو چه گونه گذشتی
 گذشته ای ایا ؟
 حصار را بشکن
سکوت سنگین است
و امتداد سکوت عبث
نمی دانی ؟،
به دار پیوسته است
 به دارهای مبود ستاره ی تاریک
به دار تنهایی
 به دار پوسیدن
گریخت لحظه ی ایمان ؟
 گریخت لحظه ی پیوند ؟
کاش می گفتم
حصار را بشکن

                                                       سیما یاری

2 نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط | 
آواز دلتنگي
با سروهای سبز جوان در شهر
 از روز پیش وعده دیدار داشتم
 دیوانگی ست
 نیست ؟
اینک تو نیستی که ببینی
با هر جوانه خنجر فریادی ست
 افسوس
 خاموش گشته در من
آن پر شکوه شعله خشم ستاره سوز
 ای خوبتربیا
 این شعله نهفته به دهلیز سینه را
 چون آتش مقدس زردشت برفروز
ای خوبتر بیا
 که محنت برادر من غرق در الم
 کوهی ست بر دلم
 گفتی که
 آفتاب طلوعی دوباره خواهد کرد
 اینک امید من تو بگو آفتاب کو ؟
 در خلوت شبانه این شهر مرده وار
هشدار گام به آهشتگی گذار
اینجا طنین گام تو آغاز دشمنی ست
یک دست با تو نه
 یک دست با تو نیست
دیدم امید من برخسات
خشمنک
 خندید
ندید و خیل خوف
 در خلوت شبانه من موج می گرفت
با هق هق گریستن من
 دیدم طنین خنده او اوج می گرفت
 افروخت مشعلی
 شب را به نور شعله منور ساخت
 و پشت پلک پنجره ها داد بر کشید
از پشت پلکتان بتکانید
 گرد فرون مانده به مژگان را
 فریاد کرد و گفت
ای چشمهایتان خورشید زندگی
خورشید از سراچه چشم شما شکفت
اما
یک پنجره گشوده نشد
یک پلک چشم نیز
و راه
 راهی نه جز ادامه اندوه
و خیل خواب خستگی و رخوت
افتاده روی پلک کسان چون کوه

                                         حميد مصدق
2 نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط | 
به كي بگم
به کی بگم به کی بگم
بیزارم از دلواپسی
یه عمره تنها موندم و
نمونده واسه من کسی
دلواپسم عاشق بشم
یه وقت جوابم بکنه
یار وفادار بره و
تو غم خمارم بکنه
دلواپسم نگاهشو
بدوزه تو چشم کسی
مثل قناریا برم
یه گوشه کنج قفسی
سر بذارم رو زانوهام
عکسش بیاد تو خواب من
صداش کنم از دل و جون
ولی نده جواب من
دلواپسم عاشق بشم
دلم که طاقت نداره
برای ناکامی عشق
دلم جسارت نداره

دلواپسم عاشق بشم
یه وقت جوابم بکنه
یار وفادار بره و
تو غم خمارم بکنه
دلواپسم نگاهشو
بدوزه تو چشم کسی
مثل قناریا برم
یه گوشه کنج قفسی .
                                                        هاله جهان پيكر
2 نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط | 

اومدی تو دشت قلبم
گل آتیش نشوندی
منو از مرز تباهی
به طلوعی نو كشوندی
قطره قطره خون سردم
می چكید توی سینه
طعم خوب عاشقی رو
بمن از نو چشوندی
آرامشم تو، اوج نیازم
تن پوش عشق و ازتو میسازم.

                                                                هاله جهان پيكر

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط | 
فرياد
چه دريائي ميان ماست

خوشا ديدار ما در خواب

چه اميدي به اين ساحل

خوشا فرياد زير آب

2 نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط | 

پروردگارا :مرا

آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده تا بدانم تفاوت این دو را

ومرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردمان آن مطابق میل من رفتار کنند

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط | 
كاش مي گفتي چيست
 

كاش ميگفتي چيست ؟

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست

كاش ميگفتي چيست ؟

آنچه از مردمك چشم سياهت جاريست

كاش ميگفتي چيست ؟

آنچه از همهمه سرخ لبانت جاريست

كاش ميگفتي چيست ؟

آنچه از زمزمه لحن و طنينت جاريست

كاش ميگفتي چيست ؟

آنچه بايد باشم

كاش ميگفتي چيست .......................

                                       كاش ميگفتي چيست .................   

 

2 نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط | 
اندوه تنهائی
 

Waiting To Be Together !, Free Missing Love Ecards

پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجام چنين ديدي
در دلم باريدي ... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست ميلرزد
روحم از سرماي
تنهايي
ميخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشكيد
شعر اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب درد آلود
جان من بيدار شد بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسون سرابي بود
آنچه ميگشتم به دنبالش
واي بر من نقش خواب بود
اي خدا ... بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را؟
ديدم اي بس آفتابي را
كو پياپي در غروب افسرد
آفتاب بي غروب  من !
اي دريغا در جنوب ! افسرد
بعد از او ديگر چي ميجويم؟
بعد از او ديگر چه مي پايم ؟
اشك سردي تا بيافشانم
گور گرمي تا بياسايم
پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد

فروغ فرخزاد 
 

2 نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط | 
به ياد او
2 نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط | 
به ياد روزهاي بي تو بودن

در اين غربت كه دل آدميان همچون سنگي خاراست و عاطفه آنها

بسان بادي زودگذر است ،چه سان بي تو زيستن چه سان بي تو بسر بردن،

در اين وانفساي زندگي مشترك تنهائي ،كاش مي تابيدي تا از انوار عاشقانه ات

لذتي به قد گلهاي بهاري مي بردم.چشمانت راز آتش است و گونه هايت با دو شيار

 مورب كه غروب تو را هدايت مي كند و سرنوشت مراوآغوشت اندك جائي براي

زيستن اندك جائي براي مردن و گريز از شهر كه با هزاران انگشت به وقاحت

پاكي آسمان را متهم مي كنند.

 

پرنده اي بي طاقت در سينه ام آواز مي خواند

                   تابستان از كدامين راه خواهد رسيد

تاعطش آبها را گواراتر كند

      من بركه ها و درياها را گريستم تا گريز از عشق را توجيه كنم.

                                                                                         محفوظ

2 نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط | 
غروب
 

 

درختي پير
 شكسته خشك تنها گم
 نشسته در سكوت وهمناك دشت
 نگاهش دور
 فسرده در غروب مرده دلگير
و هنگامي كه بر مي گشت
 كلاغي خسته سوي آشيان خويش
 غم آور بر سر آن شاخه هاي خشك
 فروغ واپسين خنده خورشيد
 شد خاموس

هوشنگ ابتهاج

2 نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط | 
واسه كسي كه نمي ياد
 

Just The Two Of Us..., Ecards For Couples

 

 

 

به چشماي خودت قسم
 ديگه بهت نمي رسم
وصال تو خياليه
 واي كه دلم چه حاليه
 بازياي عروسكي
 آخ كه چه حيف شد كودكي
 يه كم برس باز به خودت
مي خوام بيام تولدت
اونوقتا اينجوري نبود
راهت به اين دوري نبود
حالا كه عاشقت شدم
نيستي ديگه مال خودم
پاييز چه فصل زرديه
عاشقيم چه درديه
گم شده باز بادبادكم
تو نمي ياي به كمكم ؟
مي خوام دستاتو بگيرم
 تو بموني من بميرم
عاشقي ام نوبتيه
 آخ كه چه بد عادتيه
من نگرانم واسه تو
قبله ي ديگران نشو
اشكم به اين زلاليه
دل تو از من خاليه
تو مه عشق تو گمم
هلاك يه تبسم
تو شدي مال ديگري
چه جور دلت اومد بري
قفلا كه بي كليد شدن
 چشا به در سفيد شدن
 چه امتحان خوبيه
 دوريت عجب غروبيه
بارون شديده نازنين
از تو بعيده نازنين
خاطره رو جا نذاري
باز من و تنها نذاري
اونوقتا مهمونت بودم
 دنيا رو مديونت بودم
اونقتا مجنونم بودي
 كلي پريشونم بودي
قصه حالا عوض شده
 صحبت يه تولده
قلبت رو دادي به كسي
يه كم واسم دلواپسي
 مي ترسي كه من بشكنم
 پشت سرت حرف بزنم
من مني كه بوسيدمت
تو اون غروب كه ديدمت
تو واسه من ناز مي كني
ناز مي كشم باز مي كني ؟
اين رسمشه نيلوفرم
من كه ازت نمي گذرم
ستارمون يادت مي ياد
دلواپسم خيلي زياد
فقط تماشا مي كني
 بعد عشق و حاشا مي كني
 مي گي گذشت گذشته ها
چه راحتن فشرته ها
 سر به سرم كه نذاري
 بگو يه كم دوسم داري ؟
نمي موني من مي مونم
 ميري يه روزي مي دونم
اولا مهربونترن
 اونايي كه همسفرن
 اشك منم كه جاريه
نگه دار يادگاريه
مي سپرمت دست خدا
يه كم دوستم داشتي بيا

A Bond That's Forever... A beautiful ecard to wish the happy couple on this special occasion.

مریم حیدر زاده 

2 نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط | 
وفای شمع
 

For Someone Special !

 

 

مردم از درد و نمي آيي به بالينم هنوز
مرگ خود م يبينم و رويت نمي بينم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنايان از سرم
شمع را نازم كه مي گريد به بالينم هنوز
آرزو مرد و جواني رفت و عشق از دل گريخت
عم نمي گردد جدا از جان مسكينم هنوز
روزگاري پا كشيد آن تازه گل از دامنم
گل بدامن ميفشاند اشك خونينم هنوز
گر چه سر تا پاي من مشت غباري بيش نيست
در هوايش چون نسيم از پاي ننشينم هنوز
سيمگون شد موي و غفلت همچنان بر جاي ماند
صبحدم خنديد و من در خواب نوشينم هنوز
خصم را از ساده لوحي دوست پندارم رهي
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بينم هنوز

سایه عمر

2 نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط | 
جاده

 

 

خدا گريه ي  مسافر رو نديد 

دل نبست به هيچ كس و دل نبريد
آدم رو براي دوري از ديار
 جاده رو براي غربت آفريد
جاده اسم منو فرياد مي زنه
 ميگه امروز روز دل بريدنه
كوله باري كه پر از خاطره هاس
روي شونه هاي لرزون منه
 از تموم آدماي خوب و بد
 از تموم قصه هاي خوب و بد
چي برام مونده به جز يه خاطره
نقش گنگي تو غبار پنجره
جاده آغوششو وا كرده رام
 منتظر مونده كه من باهاش بيام
قصه ي تلخ خداحافظي رو
مي خونم با اينكه بسته هست لبام
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ي عشق ها و دلبستگي ها
خيلي سخته ولي چاره ندارم
جاده
فرياد مي زنه
بيا
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ي عشق ها و دل بستگي ها
خيلي سخته ولي چاره ندارم
جاده
فرياد مي زنه
بيا

اردلان سرفراز

2 نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط | 
آزاده
 

 

 

 

بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست
سرو چمنم شکوه ای از خار و خسم نیست
از کوی تو بی ناله و فریاد گذشتم
چون قافله عمر نوای جرسم نیست
افسرده ترم از نفس باد خزانی
کآن تو گل خندان نفسی هم نفسم نیست
صبا ز پیش اید و گرگ اجل از پی
آن صید ضعیفم که ره پیش و پسم نیست
بی حاصلی و خواری من بین که در این باغ
چون خار به دامان گلی دسترسم نیست
از تنگدلی پاس دل تنگ ندارم
چندان کشم اندوه که اندوه کسم نیست
امشب رهی از میکده بیرون ننهم پای
آزرده دردم دو سه پیمانه بسم نیست

محفوظ

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط | 
حرف دل
وقتي كه ديگر نبود

من به بودنش نيازمند شدم

وقتي كه رفت

به انتظار آمدنش نشستم

وقتي كه نمي توانست

مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتي او تمام كرد

من آغاز كردم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مانند تنها زندگي كردن است

مانند تنها مردن

 

 

 

                                              دكتر علي شريعتي

2 نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط | 

پرنده يي كه پريد

به جز غم تو كه با جان من همآغوشست
مرا صداي تو هر صبح و شام در گوشست
چراغ خانه ي چشم مني نمي داني
 كه بي تو چشم من و صحن خانه خاموشست
قسم به زلف سياهت چنان پريشانم
 كه هر چه غير تو از خاطرم فراموشست
ز چشمم اي گل مهتاب خفته در پس ابر
چو ماه رفتي و شبهاي من سيه پوشست
هزار شكر كه گر غايبي ز ديده ي ما
غم فراق تو با اشك من همآغوشست
پرنده يي كه غزلخوان باغ بود پريد
كنون ز داغ عمش باغ سينه گلجوشست
 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط | 
سفر بخير عزيز من
 

پشت ِ سر ُ نگا نكن، تا نبيني كه ميشكنم!
برو! سفر بخير، عزيز! يار ِ هميشگي ت منم!
پشت ِ سر ُ نگا نكن! ديدني نيست گريه ي من!
وقت‌ِ خداحافظي مون، يه حرف ِ آفتابي بزن!
بگو هميشه با مني! تا آخرين فصل ِ سفر!
بگو! بگو تا خون نشه، اين دل ِ زار ِ در به در!

سفر بخير! عزيز ِ دل!
گردنه ها پُر خطر ِ!
ببين كه از هق هق ِ من،
شونه ي واژها ها تر ِ !

براي برگشتن ِ‌تو بايد كدوم شعر ُ سرود؟
بايد كدوم ترانه ر ُ از كف ِ لحظه ها رُبود؟
بايد كدوم قصيده ر ُ به دست ِ قاصدك سپرد؟
بايد كه از تو آسمون چَن تا ستاره رُ شمرد؟
بگو هميشه با مني، تا آخرين سطرِ صدا!
بگو تا اين ترانه ر ُ پر كنم از خاطره ها!

سفر بخير! عزيز ِ دل!
گردنه ها پر خطر ِ!
ببين كه از هق هق ِ من،
شونه ي واژه ها تر ِ

                                                        يغما گلروئي

2 نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط | 
يک اگر با يک برابر بود
 

معلم پاي تخته داد مي زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي ‌آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
 از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
 سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
 يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
 يك با يك برابر نيست

                                                                       خسرو گلسرخي

2 نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط | 
عاشقانه های دريا

2 نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط | 

Jim Warren Wild Waters

 

 

 

 بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي  ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم  اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده  در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ئلي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد  دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي ترو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي  آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار مي ده  شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن
شادي براي اونايي كه گريه مي كنن و يا صدمه مي بينن زنده است ، براي اونايي كه دنبالش مي گردن و اونايي كه امتحانش كردن ، چون فقط اينها هستن كه اهمين ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن  عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد مي كنه و با اشك تموم مي شه ،‌ روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري ، وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن

2 نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط | 
مرگ
 

                       

گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد
آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي
كاشكي روي تورا مي ديدم
شانه بالا انداختنت را بي قيد
وتكان دادن دستت را
كه مهم نيست زياد
عاقبت مرد عجيب افسوس..

حميد مصدق

2 نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1384ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط | 
مادر
 

 به نام سلاله همه خوبیها مادر

2 نوشته شده در  جمعه 10 تیر1384ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط | 
رسول رستاخيز
 

  زرتشت

 

 

اي ابر مرد مشرقي اي خوب
 اي نگهبان قدسي خورشيد
 روشنايي آتش زرتشت
 يادگار صداقت جمشيد
ناجي سربلندي انسان
 اي تو پيغمبر ، اي اهورايي
 اي براي تو اين هيولاها
 همه كوكي همه مقوايي
 با كتاب ترانه هاي من
 نه قصيده ، غزل لباس توست
 مرد اسطوره اي شعر من
 مخمل قلب من لباس توست
 با كتاب پدربزرگ من
 قصه ي رويش تباهي هاست
قصه ي امتداد شب تا شب
 قصه ي ممتد سياهي هاست
 دفتر كهنه ي پدر اما
 پر سوال و گلايه و ترديد
 حرف اگر هست ، حرف تنهايي
 حرف آيا و و حشت و ترديد
 با پدر ، آرزوي باغي بود
 روي خاكي كه شكل مردن داشت
بس كه تن تشنه بود خاك من
 پدرم شوق جان سپردن داشت
 با من اما سبد سبد ميوه
 از درخت غرور باغستان
 كوزه كوزه زلال نور و عشق
 براي قلب تشنه ي انسان
 مشرقي مرد پاسدار شرق
 معني جاودانه ي اعجاز
 خاك اگر خنده كرد و گندم داد
 از تو بود اي بزرگ باران ساز
 اي رسول برگ رستاخيز
 دست حق بهترين سلاح توست
 فاتح پاك در زمان جاري
 رخش تاريخ ذوالجناح توست

ایرج جنتی عطائی

2 نوشته شده در  جمعه 10 تیر1384ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط | 
با خويشتن نشستن
 

 

 

نه نه نه
 اين هزار مرتبه گفتم نه
 ديگر توان نمانده توانايي
در بند بند من
 از تاب رفته است
 شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك
تاريك چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را
 تكرار مي كند
 گفتي
 اميدهاست
 در نا اميد بودن من
 اما
 اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
 اين ابر تيره را سر باريدن
انسان به جاي آب
 هرم سراب سوخته مي نوشد
گلهاي نو شكفته
 اين لاله هاي سرخ
گل نيست
 خون رسته ز خاك است
 باور كن اعتماد
 از قلبهاي كال
 بار رحيل بسته
 و مهرباني ما را
 خشم و تنفر افزون
 از ياد برده است
 باورنمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است

حمید مصدق


 

 

2 نوشته شده در  جمعه 10 تیر1384ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط | 
 

frtnt-1000